خواجه نصير الدين الطوسي
116
روضة التسليم يا تصورات ( فارسى )
حقيقت مركز سبب وجود محيط است و محيط سبب وجود مركز نيست ، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ ، يعنى او را با اينان هيچ كس انباز نگيرم ، إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ ، صلوت يعنى دعوت به او خواهم كردن ، نسكى يعنى اعتقاد به او بندم زيرا كه عبادت اقرار است بخدائى خداى و زندگانى اين گهان و آن گهان بسوى او كه خداوند اين عالمهاست ميبايدم خداوند اين جهان و آن جهان و خداوند مبدأ و معاد و خداوند اجساد و ارواح يعنى اوّل و آخر ، ظاهر و باطن على الجملة تا باز شاهد نوشتن خاصّه در وقتى چنين بتعجيل و پوشيده و جاى تاريك ، امّا مجمل سخن اين است كه اگر امامت كامل است هرگز بنگردد و از جاى خود به نشود چنان كه نه امامى با امامى نباشد و نه امامى نبه امام ، و اگر امامت كامل نيست نه باصل و نه بذات و نه بمرتبه ، پس امام كامل باصل و ذات و صفات و مرتبه بهمهء حال واجب و ضرورى است ، پس بدانند كه آن كامل [ 92 ] كيست ، پيغمبران حالشان نچنين است ، حجّتان حالشان نچنين است ، حكما هم حالشان نچنين است ، و سلاطين هم حالشان نچنين است ، اسنفهام ، اگر اين كامل را وجود بنماند ناقصان كامل نگردند هر آئينه پس او نه كامل باشد ، پس چه درمان است الّا كه سر بر خطّ فرمان امامان حقّ نهند كه نه پسران پيغمبراند و نه از صلب و نسل كسى ديگراند ، امامان از ظاهر تا باطن از نسل و صلب پاك اماماند ، يكى از پس يكى ، امام هم نطفهء پاك منزّه در صلب پاك در پشت پدر مبرّا و كامل ، و هم در رحم پاك مادر كامل و دانا ، و امام در همه وقت كامل ( و هم امام ) ، و اگر نه چرا گفتى لامام يعرف نطفة التى يكون منها امام ما بعده ، و اگر او را نطفه و بالغى يكى ( نه ) بودى نگفتى عجنات نطفة بعلقة ،